تبليغاتX
واستین می خوام عکس یادگاری بگیرم

واستین می خوام عکس یادگاری بگیرم

دخترهایی نیز که برای آموزش خیاطی می آمدند، کمی سرگردان بودند، زیرا کارها از روال

عادی خارج شده بود. یکی از دو دختر نگاههای معنی داری به من می انداخت. بلند و باریک

بود ، مهتابی رنگ ، و اثر آبله ی خیلی ملایمی بر چهره  داشت ، بی آنکه این نقص کوچک

از لطف صورتش کاسته باشد.


هرگاه پیش می آمد که در گوشه ای با من روبرو شود یا از کنارم بگذرد ، بازویم را می

گرفت. من نمی توانستم توجیهی برای آن بیابم ، هر چند در این بازو گرفتنش حالت نهفته ای

بود که در یافتنش حتی برای من کم سال هم مشکل نبود. از لای چادر نمازش ، نگاه مهر

آمیزش را بر من می افکند که حرفی که بر زبان آورده نمی شد، در آن نگاه بود.


یکی از  روز ها - بعد از ظهر گرمی – همانگونه که از کنارم گذشت ، دستم راگرفت و گفت

: بیا برویم برایت قصه بگویم . من همراه او روان شدم و از پله های زیر زمین پائین رفتیم .

توی خانه آب انباری بود که آب مصرفی منزل در آن ذخیره می گشت. یک دریچه رو به

حیاط داشت ، و دریچه ی دیگرش به زیر زمین ،باز می شد. چند ماهی نارنجی بسیار زیبا در

آن شناور بودند.  مرا آورد لب دریچه زیر زمین ، که به طرف آب چند پله می خورد و آنجا

از همه جا خنک تر بود. روی پله نشست و مرا در کنار خود نشانید، چنانکه گویی بچه ی او

یا برادر کوچکش بودم . دست به دور گردنم انداخت و سرم را بر سینه آرمانید و شروع به

قصه گفتن کرد. دریادم نمانده است که چه قصه ای گفت . این را نیز یقین ندارم که به قصه او

اصلا گوش داده باشم . مرا در ربایش چیزی قوی تر از قصه گرفته بود و آن بوی تنش ،

گرمای وجودش بود ، که با نارسائی سن من نمی دانم تا چه اندازه می توانست چاشنی خواهش آ

لود داشته باشد ، ولی بود آنچه بود. موهای خرمایی کمرنگ او به دو سوی صورتش ریخته

بود، مانند مرغی که دو بالش شکسته است و به دو پهلویش آویخته باشد. دست به زلف های

من می کشید و خیلی آرام قصه می گفت. نخستین بار بود که به حریم حرم آغوش راه می یافتم

. نمی دانستم ازمن چه می خواهد. می کوشید تا هر چه نرم تر ، هر چه دلنواز تر باشد . با

نوازش ، نگاه ، سخن و مغناطیس بدنش می خواست تا هر چه بیشتر مرا در نزد خود نگاه

دارد، از آن خود دارد. در آن لحظه فراموش کردیم که جز ما دو تن کس دیگری در خانه

هست . نمی دانم چند دقیقه گذشت ، زیاد نبود ، که یکی از ما دو تن را از بالا صدا کردند.

ناچار شدیم جواب بدهیم و ماجرا در همان آغاز ، پایان پذیرفت.




از کتاب "روز ها" کتاب سرگذشت جلد اول نوشته ی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:59  توسط حمید  | 



" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:45  توسط حمید  | 




گوش کن ...




                            دورترین مرغ جهان می خواند!





+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:44  توسط حمید  | 

 

ارتباط متقابل " تفکر" و " آفرینش" متشکل از سلسله ای پیچیده از توارد ها و تطابق هاست - بیهوده

است که آن را مسیری سهل الوصول از مبدا تحقیق علمی به مقصد کاربرد هنری بدانیم .

 

- اما پیوندهایی هست!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط حمید  | 

 

 

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

همراز عشق و همنفس جام باده ایم

 

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:50  توسط حمید  | 

 

 

ولی افسوس نه تو هستی  نه دیگه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:9  توسط حمید  | 

 

 

 

 

  در روز های آخر اسفند

                  در نیم روز روشن

                                       وقتی بنفشه ها را

   با برگ و ریشه و پیوند و خاک

                  در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند

 چون هزار زمزمه ی دردو انتظار

                       در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

             ای کاش آدمی وطنش را همچون

                               بنفشه ها می شد با خود ببر ، هر کجا که خواست

در روشنایی باران

           در آفتاب پاک

                    در روز های آخر اسفند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:54  توسط حمید  | 

 

 

 

اون سال زمستون درختا شکوفه دادن و همین شد بلوا شد سال بلوا

و چه بلوایی...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط حمید  |