من بزرگ نبودم
تو بسيار کوچکتر از آن بودی
که در مشتهايت
مچاله شوم.
سرمايهی ما هردو
کاستی نمیگيرد
چرا که من
هيچ چيز ندارم
جز عشق
و تو همه چيز داری
جز نام.
من بزرگ نبودم
تو بسيار کوچکتر از آن بودی
که در مشتهايت
مچاله شوم.
سرمايهی ما هردو
کاستی نمیگيرد
چرا که من
هيچ چيز ندارم
جز عشق
و تو همه چيز داری
جز نام.
بچه که بودم میدويدم وسط بازی بچهها و میگفتم: من هم بازی!
بازیگوش در بازی جا خوش میکردم و خون به چهرهام میدوید، تب میکردم، داغ میشدم، و یادم میرفت که داشتم برای خریدن نان به نانوایی میرفتم، سیر از بازی، بینان به خانه برمیگشتم. مادربزرگم میگفت: حالا چی بخوریم؟
بچه شده، پسر بچه! بازی میکند! با بیست سالهها همبازی شده و میگوید من هم بازی! داغ میشود، یادش میرود نان بگیرد، بازیگوش است، و با هفتاد هزار جوان دارد بازی میکند، دیر وقت به خانه برمیگردد، خودش به خودش میگوید حالا چی بخوریم؟
خیال می کند که واژه خوردنیست، خیال میکند واژه را در نانوایی آویزان میکنند که شاید کسی گذشت و يکی خرید. نمیداند که دیگر نان نیست، تمام شده. آرد هم نیست، گندم هم نیست، آسیابان هم نیست. زمین هست. زمین بازی...
پاییز با روز های کوتاه و نم باران و سردیه هوایش
و
با برگ های سرخ و زرد و نارنجی درختانش
با ابر های دلگیر کبودش
هیچ چیز زیبا و افسانه ای و احمقانه دیگری را به خاطر انسان نمی آورد
مگر دل مردگی و افسرگی ملال آورش
روز هایی که در انتظار پایانشان می نشینی و حاصل ... هیچ !
فقط روز ها را که به کندی می گذرند می شمری تا تمام شوند و ببرند از یادت هر آنچه که به یادت آورده ا
ست ...
همه چی تلخ و کسل کننده
یا تلخ و کسل کننده هستند یا این جور به نظر می رسند
بگذار سر بسینه ی من ، تا که بشنوی ،
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را.
شاید که بیش ازین نه پسندی بکار عشق،
آزار این رمیده سر در کمند را.
بگذار سر به سینه من ، تا بگویمت:
اندوه چیست ، عشق کدامست . غم کجاست.
بگذار تا بگویمت : این مرغ خسته جان ،
عمری است در هوای تو از آشیان جداست.
دلتنگم آنچنان که : اگر ببینمت بکام ،
خواهم که جاودانه بنالم بدامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من .
ای نازنین -که هیچ وفانیست با منت-
تو ، آسمان آبی آرام و روشنی ،
من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم !
با اشک شرم خویش بریزم بپای تو ،
بگذار تا ببوسمت . این نوسخند صبح ،
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب،
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب!
در بیابانی دور ،
که نروید جز خار،
که نتوفد جز باد، که نخیزد جز مرگ ،
که نجنبد نفسی از نفسی ،
خفته در خاک کسی!
زیر یک سنگ کبود،
در دل خاک سیاه،
میدرخشد دو نگاه
که : بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه!
باز ، می خندد مهر
باز ، می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود،
سوی صحرای عدم پوید راه.
بادلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خومش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تاکشم چهره بر آن خاک سیاه ،
وندرین راه دراز ،
میچکد بر رخ من اشک نیاز ،
میدود در رگ من زهر ملال.
اگر بپرسم نیازی هست تا اتفاقات را به ترتیب به خاطر بیاورم ، و در جواب "نه" بشنوم ، آن وقت خیالم راحت تر می شود چون همین که می نشینم به منظم کردن خطی خاطرات ، ناگهان همه چیز چنان تکه تکه می شود که دیگر نمی توانم به موجودنتشان اطمینان داشته باشم .نمی شود از آنها رویدادهای پیش پا افتاده ماجرای مسخصی بیرون کشی. به حتم ماجرایی هم نبوده ، اصلا ماها که دیگر ماجرا نداریم . این ها بیش تر یاد آوری من است از آنچه در چند روز و چند ساعت بر ما گذست ، شاید هم از خود آن چند روز و چند ساعتی که بر ما گذشت .
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
.
.
.
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی