عادی خارج شده بود. یکی از دو دختر نگاههای معنی داری به من می انداخت. بلند و باریک
بود ، مهتابی رنگ ، و اثر آبله ی خیلی ملایمی بر چهره داشت ، بی آنکه این نقص کوچک
از لطف صورتش کاسته باشد.
هرگاه پیش می آمد که در گوشه ای با من روبرو شود یا از کنارم بگذرد ، بازویم را می
گرفت. من نمی توانستم توجیهی برای آن بیابم ، هر چند در این بازو گرفتنش حالت نهفته ای
بود که در یافتنش حتی برای من کم سال هم مشکل نبود. از لای چادر نمازش ، نگاه مهر
آمیزش را بر من می افکند که حرفی که بر زبان آورده نمی شد، در آن نگاه بود.
یکی از روز ها - بعد از ظهر گرمی – همانگونه که از کنارم گذشت ، دستم راگرفت و گفت
: بیا برویم برایت قصه بگویم . من همراه او روان شدم و از پله های زیر زمین پائین رفتیم .
توی خانه آب انباری بود که آب مصرفی منزل در آن ذخیره می گشت. یک دریچه رو به
حیاط داشت ، و دریچه ی دیگرش به زیر زمین ،باز می شد. چند ماهی نارنجی بسیار زیبا در
آن شناور بودند. مرا آورد لب دریچه زیر زمین ، که به طرف آب چند پله می خورد و آنجا
از همه جا خنک تر بود. روی پله نشست و مرا در کنار خود نشانید، چنانکه گویی بچه ی او
یا برادر کوچکش بودم . دست به دور گردنم انداخت و سرم را بر سینه آرمانید و شروع به
قصه گفتن کرد. دریادم نمانده است که چه قصه ای گفت . این را نیز یقین ندارم که به قصه او
اصلا گوش داده باشم . مرا در ربایش چیزی قوی تر از قصه گرفته بود و آن بوی تنش ،
گرمای وجودش بود ، که با نارسائی سن من نمی دانم تا چه اندازه می توانست چاشنی خواهش آ
لود داشته باشد ، ولی بود آنچه بود. موهای خرمایی کمرنگ او به دو سوی صورتش ریخته
بود، مانند مرغی که دو بالش شکسته است و به دو پهلویش آویخته باشد. دست به زلف های
من می کشید و خیلی آرام قصه می گفت. نخستین بار بود که به حریم حرم آغوش راه می یافتم
. نمی دانستم ازمن چه می خواهد. می کوشید تا هر چه نرم تر ، هر چه دلنواز تر باشد . با
نوازش ، نگاه ، سخن و مغناطیس بدنش می خواست تا هر چه بیشتر مرا در نزد خود نگاه
دارد، از آن خود دارد. در آن لحظه فراموش کردیم که جز ما دو تن کس دیگری در خانه
هست . نمی دانم چند دقیقه گذشت ، زیاد نبود ، که یکی از ما دو تن را از بالا صدا کردند.
ناچار شدیم جواب بدهیم و ماجرا در همان آغاز ، پایان پذیرفت.
از کتاب "روز ها" کتاب سرگذشت جلد اول نوشته ی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

