از خواب پریدم...
تو نبودی و هیچ وقت نبودی... هیچ وقت!
آب می خواستم
از خواب پریدم...
تو نبودی و هیچ وقت نبودی... هیچ وقت!
آب می خواستم
بي تو ، نفس آمد و رفت ،
اين گرانجان پريشان پشيمان را.
مردي ست ز اندوه تو سرشار ، هنوز.
شرمساري كه به پنهاني ،
در دل خويش گريست.
نشد از گريه سبكبار هنوز!
آن سيه دست سيه داس سيه دل كه تو را ،
چون گلي ، با ريشه ،
از زمين دل من كند و ربود؛
نيمي از روح مرا با خود برد.
نشد اين خاك به هم ريخته ، هموار ، هنوز!
ساقه اي بودم ، پيچيده برآن قامت مهر،
ناتوان ، نازك ، ترد.
تند بادي برخاست،
تكيه گاهم افتاد،
برگ هايم پژمرد...
بي تو ، آن هستي غمگين ديگر ،
به چه كارم آمد يا به چه دردم خورد؟
روزها ، طي شد از تنهايي مالامال،
شب، همه غربت و تاريكي و غم بود و ، خيال.
همه شب ، چهره ي لرزان تو بود ،
كز فراسوي سپهر ،
گرم مي آمد در آيينه ي اشك فرود.
نقش روي تو ، درين چشمه ، پديدار ، هنوز.
تو گذشتي و شب و روز گذشت .
آن زمان ها ،
به اميدي كه تو ، بر خواهي گشت،
پاي هر پنجره ، مات ،
مي نشستم به تماشا ، تنها،
گاه بر پرده ابر ، گاه در روزن ماه ،
دور، تا دورترين جاها مي رفت نگاه؛
باز مي گشتم تنها ، هيهات!
چشم ها دوخته ام بر در و ديوار هنوز!
بي تو نفس آمد و رفت.
مرغ تنها ، خسته ، خون آلود.
كه به دنبال تو پرپر مي زد،
از نفس مي افتاد.
در قفس مي فرسود،
ناله ها مي كند اين مرغ گرفتار هنوز !
رنگ خون بر دم شمشير قضا مي بينم !
بوي خاك از قدم تند زمان مي شنوم !
شوق ديدار توام هست ،
چه باك
به نشيب آمدم اينك ز فراز ،
به تو نزديكترم ، مي دانم .
يك دو روزي ديگر ،
از همين شاخه ي لرزان حيات
پر كشان سوي تو مي آيم باز .
دوستت دارم ،
بسيار ،
هنوز...!
سبزي سرو فقط يك سين از الفباي نهاد بشري
حرمت رنگ گل از رنگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است .
خوشا چون سروها استادنی سبز
خوشا چون برگ ها افتادنی سبز
خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن
خوشا در فصل دیگر زادنی سبز
"قیصر امین پور"
شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبر های داغ بسیار است
در این کرانه که باران داغ می بارد
به چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است
گناه اول ما افتتاح پنجره بود
گناه دیگر ما انهدام دیوار است
خوشا اشاعه ی خورشید در بسیط زمین
صدور نور به هر جا که آسمان تار است
مرا زمان ملاقات آفتاب رسید
مکان وعده ی ما زیر سایه ی دار است
"قیصر امین پور"
در روز های آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند
چون هزار زمزمه ی دردو انتظار
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان
ای کاش آدمی وطنش را همچون
بنفشه ها می شد با خود ببر ، هر کجا که خواست
در روشنایی باران
در آفتاب پاک
در روز های آخر اسفند